تبليغاتX
حرف های یک پسر شر

حرف های یک پسر شر

جووووووووک خاطططططره مسائل اجتماعی تاریخ

این وبلاگ الکی هک شد

 

hacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkashacked by hichkas

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/28ساعت 19:8  توسط مجید  | 

ماجرای عروسی مسعود - قسمت اول

 حرف شنبه

حرف اول -  صبح اول هفته شاد و پر هيجانتان بخير. برعكس خيلي ها كه اول هفته را دوست ندارند من مرده اول هفته هستم. البته هيچ روزي را به اندازه چهارشنبه دوست ندارم. چون فردايش پنجشنبه است و پنجشنبه آخر روز كاري . چي گفتم؟

حرف دوم - امروز تولد فري شيطونه  يا همون فريبا.  فريبا يكي از دوستان و همدلان وبلاگ منه كه با جوك هاي قشنگش لبخند را به لبان ما مي نشونه. اما اين روزها يك كم تو مسائل پيچيده گير كرده كه با همدلي هم ايشالله حل مي شه. بريد بهش تبريك بگيد.اینجا

حرف سوم - خبرهاي جديد از گوشي ام اينكه مثل اينكه كاسه توالت اصلا به مذاقش خوش نيومده و ديگه شارژ نمي شه. الانم شلارژ باتري ام تموم شده و ديگه كلا خاموش شده. ديشب هر كاري كردم نتونستم بازش كنم. 5 تا بيشتر پيچ نداشت وليس نشد كه بازش كنم. خلاصه امروز مي خوام بدم سرويس كار درستش كنه. اگه خرجش كم بود مي ارزه ولي اگه زياد شد بايد به فكر يك گوشي ديگه باشم. خودم كه عاشق گوشي nokia 6681 هستم. ببينم عاشق قيمتش هم خواهم شد يا نه.

ماجراي عروسي مسعود

چهارشنبه عروسي مسعود زز بود. نه مناسبت خاصي بود نه شب جمعه.  اين جور كه فهميدم چاره ديگه اي نداشتند وگرنه عروسي را بايد به چند ماه ديگه موكول مي كردند. صبح با بچه ها (داوودزا و بادي بيــــلدينگ)  قرار گذاشتيم كه غروب با هم بريم مراسم. ولي محمدرضا  تهران بود. بنابراين قرار گذاشتيم تا اول اون بياد بعد قرار بذاريم.

بعد از ظهر به محمدرضا زنگ زدم و قرار شد 7:15 جلوي هتل قم با هم باشيم. محمد رضا با بادي بيلديگ زنگ زد و منم به داوودزا. خلاصه غروبي بعد حمام رفتن و صافكاري صورت گوله كردم سمت قرار. ديدم باديبيـــلديگ گوژپشت داره مي ره سمت قرار. منم از پشت سر يك نيشگون حسابي از ديفرانسيل باقر گرفتم كه دادش دراومد. خلاصه روي صندلي نشستيم تا بچه هاي ديگه بيان. سر صحبت را با باقر باز كردم بازم چس چس مي كرد. انقدر اين بشر ادعا داره كه نگو. مي گفت كه به زودي شايد اومد اونجايي كه مسعود زز به من پيشنهاد كرد و به جاي رئيس جلوس مي كنه. منم تريپ پاچه خاري ام شروع شد و حسابي شونه هاشو گرفتم. اونم پر رو مي گفت من فقط شايسته سالارم . روابط رو من اثر نداره.

بعد مدتي محمدرضا اومد . منتظر داوودزا بوديم و در اين حال صحبت مي كرديم. صحبت از خواهرزن مسعود شد. آخه اون اوايل محض مسخره بازي بين من و باقر سر خواهرزن مسعود دعوا بود.  هر دويمان مي خواستيم باجناق مسعود شيم. باقر در خاليكه پاچه شلوارش را بالا مي زد گفت كه :«چي خيال كردي. من زيرشلواريم ام را هم آوردم . شايد خواهر زن مسعود ما رو پسندي و شب مونديم . خسابي از اين كارهاي باقر خندمون گرفته بود. باقر مي گفت كه واسه خوردن شام عروسي قرص اشتها خورده. منم گفتم يه وقت وياگرا نخورده باشي.

بعد مدتي داوودزا اومد. ديگه ساعت 8 شده بود. گفتيم بابا شام از دستمون رفت. آخه تالار به اوجا خيلي دور بود. خلاصه يك ماشين دربست گرفتيم و رفتيم سمت تالار. تو راه سر يك گل فروشي پياده شديم تا گل بگيريم. اول تصميم داشتيم گل مصنوعي بگيريم ولي اين باقر 10 تا 500 توماني از جيبش درآورد و گفت پولش همينه. داوودزا هم كه بدتر 20 تا 200 توماني از جيبش درآورد. خلاصه ديديم اين جوريه گفتيم كل طبيعي بده. كلي وقتمون تلف شد تا يك دسته گل به قيمت 8 چوق برداشتيم. سوار ماشين شديم.  باقر جلو نشسته بود بنابراين كرايه را او حساب كرد.

رسيديم به تالار. دم درب چند نفر از همكلاسي هاي سابق مسعود و باقر (مسعود و باقر هم دانشگاهي بودند تو كاشان) بودند كه با باقر گرم گرفتند. ما ديدم كسي از اقوام عروس و داماد نيستند كه به ما خير مقدم بگه. در حالي كه گلها دست من بود رفتيم داخل. ديديم هيچ كي نيست تو تالار. فقط گوشه كنار چند نفر نشسته بودند. من چهارنفر روي يك ميزي نشستيم . ديديم اصلا چيزي براي پذيرايي رو ميز نيست. يك لحظه شك كردم كه نكنه اشتباه اومديم. ولي نه! همين جا بود.

داوود كه خيلي شاكي بود. مي گفت تابحال انقدر ضايع نشده. حقم داشت. ساعت حدود 9 بود و اصلا پذيرايي اي به راه نبود. ساعتي نشستيم و الكي با گوشي game بازي مي كرديم و sms مي داديم. باقر هم مثل بدبخت ها مي گشت تو سالن و اونجا را برانداز مي كرد. تا اينكه يواش يواش شلوغ شد و پذيرايي آغاز شد. سالن خوب و باكلاسي بود ولي سرويس دهي اصلا خوب نبود. روي هر ميزي 7 تا دونه شيريني تر گذاشته بودند و براي هر كي يك پرتقال  و يك موز و 2 تا خيار. همين خوراكمان بود از اول تا آخر مراسم. منم همون اول ميوه ها را خوردم و 4 تا شيريني برداشتم. بقيه ساعات بيكار بوديم. آخه تو عروسي هايي كه اركستر نداره حداقل جلوي طرف را نمي گذارند خالي بشه كه مشغول باشه. ولي ما از اول تا آخر همون جوري سيخ نشسته بوديم.

ادامه ماجرا باشه براي فردا

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/23ساعت 12:4  توسط مجید  | 

درددل آدینه

دو دریچه

 

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه بهشت، اما... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست،

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد...

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/22ساعت 21:18  توسط مجید  | 

روز پر تنش من

  حرف پنجشنبه

حرف اول - شرمنده امروز آپم دیر شد. آخه روز پر دغدغه ای داشتم. آخر هفته پرتنشی داشتم. امیدوارم امشب بتونم با خواب بیشتر جبران کنم.

حرف دوم - دیشب جاتون خالی عروسی دعوت داشتیم . اگه گفتید عروسی کی؟ عروسی مسعود زز. من بودم و باقر بادی بیــــلدینگ و داوود و محمد رضا (همکارانم)تا دیگه از همکارانم. الکی الکی مسعود خودش را انداخت تو هچل. ۵/۱ سال پیش بود که من و داوود و مسعود هم اتاقی بودیم. متوجه تلفن های زیاد او شدیم. فهمیدیم که طرف خاطرخواه شده. یعنی زن یکی از دوست هایش اونو به مسعود معرفی کرده بود. خلاصه کار بیخ پیدا کرد و با هم نامزد شدند. بالاخره دیشب مراسم گرفتند. حالا موضوع این مراسم را شنبه برایتان می گم.

حرف سوم - بچه ها ! بدشانسی بزرگ. امروز صبح گوشی ام باز هم افتاد تو کاسه توالت. منم فوری باطری و سیم کارت را درآوردم و شستمش ولی بعد خشک کردن دیدم دکمه هایش کار نمی کنه. تو اداره گذاشتمش روی فن کولر تا ظهر موند.تو سرویس هنگام بازگشت دیدم دکمه هاش کار می کنه ولی  تو خونه که امتحان کردم دیدم صدای طرف را نمی شنوم و صدای زنگش نمیاد. دیدم تو گوشی اش هنوز آب مونده. با فوت و سشوار خشکش کردم . صدای طرف میومد ولی زنگ نمی زد. شارژ هم که کردمش فهمیدم تندی دشارژ میشه. حالا هم با پیچ گوشتی به جونش افتادم ببینم کاریش می شه کرد. فوقش یک گوشی ردیف می گیرم. مایه داریه دیگه.

حرف چهارم- بچه ها فردا تولد افسانه است. من عادت ندارم تولد کسی را روز قبلش اعلام کنم ولی از شانسم فردا جمعه است و درددل آدینه خواهم داشت. افسانه از دوستان با محبت منه که از ویژگی هاش سرزندگی و شور و نشاطشه . برید بهش تبریک بگید: اینجا

حرف پنجم- بچه ها امروز یک فرصت شغلی خوب برایم پیش اومد. همون موقع که تو اداره داشتم به گوشی ام ور می رفتم عباس گاگول به من زنگ زد. ولی به خاطر خرابی گوشی ام نمی تونستم جوابش را بدم. بنابراین از تلفن ثابت بهش زنگ زدم . یک کاری برایم پیدا کرده بود که آینده خوبی داره. همون کاری که من عاشقشم: شبکه های کامپیوتری. فهمیدم که یکی از دوستان مشترک ما که در اون سازمان کار می کنه به عباس گفته که یک مهندس سخت افزار برایش پیدا کنه. اونم منو پیشنهاد کرد.

تندی گوله کردم سمت آن سازمان. اولش آدرس را اشتباهی رفتم و دیدم یک سالن متروکه که هیچ کس توش نیست. ترسیدم . گفتم نکنه برام تله گذاشتند و می خوان عصمتم را انی کنند. ولی وقتی زدم بیرون فهمیدم جاشون عوض شده. خلاصه رفتم به جای جدیدشان. رفتم پیش طرف. اونم برایم توضیح داد که اینجا که اومدی باید خودت را محتاج نشون ندی. باید همه فکر کنند که خیلی حالیته.

گفت که اگه جذب بشی تا سال دیگه استخدام رسمی میشی و حقوقت می ره تو مایه های ۳۵۰ چوق. گفت که مدیره داره از اینجا می ره. اگه خودت را نشون بدی شاید مدیر اون قسمت کامپیوتر هم بشی. حسابی جا خوردم. یک کم می ترسم. می ترسم که کم بیارم. آخه کارشون تماما تخصصیه و من مدتی از درسها دور بودم.

قرار شد تمام مدارک را جمع کنم و شنبه بهش بدم. هنوز هم تو روزنامه ها آگهی ندادند. انگار من اولین داوطلبم. خلاصه افتادم دنبال مدرک جمع کردن و اولین مدرک را همین امروز جور کردم. گواهی طراحی شبکه با نمره ۱۹. همون کلاسی که پارسال می رفتم و فیش غذا می گرفتم. حالا به دردم می خوره.

 جوك امروز

جوك اول- بسيجيه ميخواسته به دختره متلک بگه ميگه: خوشگله نمازت رو خوندی؟!

ارسالي از آزاده عزيز.

جوك دوم- يه فيله يه مردي رو لخت مي‌بينه، ميزنه زير خنده، مرده ميگه: چرا ميخندي؟ فيله ميگه: تو چطوري با اون غذا ميخوري؟  

ارسالي از هستی عزيز.

 جوك سوم- رشتيه زنش باردار مي شه، تمامه چکاش برگشت مي خوره!

 ارسالي از هستی عزيز.

 جوک چهارم- رشتیه به زنش میگه: اگه بعد از مرگ من بهم خیانت کنی، من تنم تو قبر میلرزه‌ها! خلاصه رشتیه میمیره و بعد از یک ماه توی اون دنیا بهش میگن: اصغر ویبره

 ارسالي از سعید عزيز.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/21ساعت 22:20  توسط مجید  | 

خطبه های حاج آق مجید - نامه به بوش

  حرف چهار شنبه

حرف اول - ديروز تشييع جنازه رديفي را ديدم. ميت يك جوان تازه ازدواج كرده بود كه تو جاده تصادف كرده و مرده بود. پسر چه مراسمي بود. جلوي دسته يك علم را حمل مي كردند. پشت سرش شايد 100 تا موتور بود كه عكس آن مرحوم جلوي فرمانشون بود.  بعد حدود 20 تا موتور خفن كه هنوز پلاستيكش باز نشده بود. دسته طبل زن و شيپور زن كه حسابي دسته را با كلاس كرده بود. بعدش يك دسته بزرگ عزاداري از كسبه محل  ، بعد تا چشم كار مي كرد ماشين بود كه دنبالشون مي رفت. و روي سقف هر كدام قسمتي از خلعتي هاي دامادي وي بود. بعد دو تا اتوبوس پر آدم. خلاصه بگم كل خيابون را اشغال كرده بودند. ما ايراني ها در طول زندگي گويا كس و كار نداريم ولي همين كه مي ميريم با اصل و نسب مي شيم. چه مرده خوري اي مي افتيم. من مي ميرم براي مرده خوري.

حرف دوم - من هميشه از سر كار بعد از ظهري كه فارغ مي شم مي رم مغازه پدرم تا با هم بريم حونه. ديشب خيلي عجله داشتم كه برم خونه. بنابراين مغازه را قفل كردم و خواستيم سوار موتور پدرم بشيم كه ديديم سوييج و دسته كليد پدرم مغازه مونده. فرمان موتور هم قفل بود و هيچ كاريش نمي شد بكني.

خلاصه موتو همسايه را قرض گرفتم و گوله كردم سمت خونه تا كليد زاپاس را بياورم. پسر عجب موتوري بود. با يك نيش گاز مي خواست از جايش كنده بشه. البته من بيشتر از 60 تا پر نمي كنم و هميشه چراغ قرمز و حق تقدم را رعايت مي كنم. خلاصه نزديك خونه كه رسيدم خواستم يك دنده معكوس بزنم تا موتور نعره بكشه يك دفعه ديدم يك تيكه آهن به زمين كشيده مي شه. فكر كردم جكش باشه ولي وقتي توقف كردم ديدم دنده اش از بيخ شكسته. بدبختي اينكه تو دنده 3 هم شكسته بود. دردسرتون ندم با يك مكافاتي رفتم خونه و كليد زاپاس را گرفتم و با همون دنده خودم را رساندم مغازه. پدرم هم اون دنده را جوش داد و خلاصه بگم خواستيم زودتر به خونه برسيم تا ساعت 10 شب علاف بوديم.

حرف سوم - بچه ها يك خبر توپ. باقر بادي بيلــــدينگ از زور بيكاري درويش شده و عاشق خدا گشته. يك وبلاگ زده كلي هم حرف هاي عاشقونه از خودش صادر كرده. دیوونه عکس خودش را هم زده توش. نکبت چه عکس زشتی هم زده. می خواد منو لو بده . بنابراین لینکش را برداشتم.

حرف چهارم- امروز تولد فرا است. بابا اردیبهشت چه ماه خوشگلیه. همش جشنه. حالا بعدا می گم. خلاصه بهش سر بزنید و تبریک بگید: اینجا

خطــــبه هاي حــــاج آق مجـــيد

بسم الله الرحمن الرحيم و لاالضالين. در اين چند هفته كه من نبودم اتفاقات جالبي افتاد كه بعضي هاشون مرا خشنود نموده  و بعضي ها منو ناراهن(؟). يكي اين مبارزه با بي ناموسي بوده كه من البته خوشحالم از اين برخوردها ولي از ديد جامعه شناختي اين ضعيفه ها نياز دارن . مرض ندارن كه كه اون ساق هاي جيگرشون را نشان بدهند يا لباس بدن نمايي بپوشن كه اندام هاي هلوي بدنشان نمايان شود. يك پيشنهادي دارم كه همه اين ضعيف ها را سوار اتوبوس كرده و به مدارس ما منتقل كنيد تا به صيغه هم قطاران ما درآيند تا مشكل همجـــنس بازي در آنجا برطرف شود و هم مشكل اين ضعيفه ها  و هم اين پسرهاي جوان ديگر با اين ضعيفه ها در تماس نيستند و مشكل ايدز هم برطرف مي شود من يك خاطره دارم از شب اولي كه به درس مشغول شدم كه نمي گويم و نخواهم گفت تا دشمنان و منافقان سوء استفاده نكنند.

و ديگر اينكه آقاي ا.ن گفته اند كه زنان مي توانند به ورزشگاه بروند. تو وجدان داري؟ من كه مذكر هستم وقتي رونهاي لخت بعضي بازيكنان  مثل نيكبخت را مي بينم عبايم برجسته مي شود حالا اون ضعيفه كه انواع و اقسام فحش هاي غيربهداشــــتي را مي شنوه و حسابي كف مي كنه مي تونه تحمل كنه ؟

و حرف ديگرم با آقاي ا . ن است كه مي گويند باب گوفتگو (؟) را  با آمريكا باز كرده. خوتو چرا انقده مي گيري . تو سال پيامبر اكرم  (يا اعظم آخرش هم نفهميديم اين پيامبر مال اعظمه يا اكرم) نامه مي نويسي به قدرت هاي جهان كه چي؟ بگي پيامبري؟ پيامبرها كه همه چوپان بودن نه شهردار. البته من خوشحال شدم اين بوش را امر به معروف و نهي از منكر كردي. ولي يه انتقادي دارم كه چرا در نامه ات  موارد مهم امر به معروف و نهي از منكر را نگفتي. بنابراين من يك نامه به بوش نوشتم و حرفهاي آقاي ا.ن را ادامه دادم:

آقاي رئيس جمهور. مگر نمي داني تيغ زدن بر صورت حرام است و هر كس صورتش را به شكل زنان درآورد فرشتگان در قبر بر صورتش مي شاشند.

آقاي رئيس جمهور. مگر نمي داني پوشاندن تمام بدن به جز گردي صورت و مچ پا و مچ دست واجب بوده. پس چرا آن زن بي ناموست را با خودت اين ور و اون ور مي بري و دل منو بردي اره آره  آره

آقاي رئيس جمهور. مگر نمي داني سگ نجس است و اگر از رطوبتهاي آن به بدن برسد آدم نجس مي گردد و نمازش باطل است . پس چرا سگ بازي مي كني ؟

آقاي رئيس جمهور. مگر نمي داني ختنه كردن از سنت ابراهيم شروع شد و عيسي (ع) هم از نسل ابراهيم است. پس چرا ختنه نكردي .  نگو از كجا مي دونم؟ يادته اومدم آمريكا براي تبليغ  . نگذار حرف هايي بزنم كه بازم هم دشمنان و منافقان سوءاستفاده كنند.

آقاي رئيس جمهور. چرا اين خانم رايس كه جزو نزديكان شماست را شوهر نمي ديد. مگر نمي دانيد كه النكاح سنتي كمثل البستني السنتي من زنبيل آباد. اين ضعيفه كه هر كشوري مي رود فساد ايجاد مي كند.

آقاي رئيس جمهور . مگر نمي دانيد خمر شراب حرام است و خداوند در قيامت آهن مذاب به كام شرابخواران مي ريزد. پس چرا در مجالس شراب مي نوشي. مگه خودت خواهر مادر نداري؟

آقاي رئيس جمهور. جرا ايستاده بول مي كني. بعد جمـــاع غسل نمي كني و ديفرانسلت را بعد دفع فائط  آب نمي كشي. موقع حيض با همسرت همبستر مي شوي. من به تو چي بگم . حالا من ميمونم يا تو. عكس منو تو به شكل ميمون مي ذاري تو اون مجله.

به اين مي گويند امر به معروف و نهي از منكر. خوب من ديگه بايد برم . خودتون رو چس نكنيد و نگيد صل علي محمد روح فلاني اومد. خداحافظ.

مردم: صل علي محمد روح فلاني آمد.

 جوك امروز

جوك اول- مي دوني به پيرزني كه قرص اكس بخوره چي مي گن ؟ ميگن پيراكس.

ارسالي از ياسي عزيز.

جوك دوم- به يه تركه ميگويند چرا قبض اب وبرق را دوست داري ميگويد چون پشت ان نوشته مش ترك گرامي
 

ارسالي از ياسي عزيز.

 جوك سوم- قزوينيه زنگ خونه شو رو زمين نصب ميكنه و روش مينويسه لعنت بر كسي كه با پا زنگ بزند
 

ارسالي از ياسي عزيز.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/20ساعت 12:4  توسط مجید  | 

روابط غیربهداش_تی

 حرف سه شنبه

حرف اول - بابا ما اگه شانس داشتيم اسم ما رو مي گذاشتند شانس علي. اين وسط كه داشت كار ما جور مي شد رئيس رؤسا عوض شدند و ما مونديم رو هوا. به ما گفتند نت هفته ديگه بايد صبر كني تا ببينيم احتياج به نيرو هست يا نه. اون وقت هم نامردها مي خوان ليسانس جذب كنند اما حقوق ديپلمه به ما بدهند. مسعود زز هم همين طور. اونم با اين كه ليسانسه ولي حقوق ديپلم مي گيره البته كمي چرب تر. به من هم گفتند كلهم حدود 200 تومن دستم را مي گيره. اينم شده برده داري به شيوه نوين. حالا جور بشه جهنم به محض اينكه كار خوبي گير آوردم فسخش مي كنم.

حرف دوم - بچه ها يك خبر جديد. من ياد گرفتم چطوري قفل آويز را باز كنم. همون قفل هايي كه به كركره مغازه ها مي بندند. خوب ماييم ديگه. بنابراين شغل چهارمم هم جور شد. شبها مي رم مغازه ها را خالي مي كنم. به يك وردست ماهر هم احتياج دارم و يك كاميون دار مطمئن. يك جور سرقت را خيلي دوست دارم اونم سرقت هم نامردانه. آخه بعضي سارقين همه چيز خونه را مي دزدندو فرش و موكت و حتي به كليد پريزها هم رحم نمي كنم. آي حال مي ده اين جور دزدي.

حرف سوم - بچه ها اين هفته نمي خوام گپ خودماني داشته باشم. آخه مورد خاصي نبود كه بايد جواب بدم. در عوض يك بحثي را پيش مي كشم كه دوست دارم نظر بديد. اگه رويتان نمي شه با نام مستعار نظر بديد.

بحث امروز

چند وقت پيش از طريق يكي از دوستانم به وبلاگي برخوردم كه صاحب وبلاگ دختري بود كه درباره بحث هاي غيـــر بهداشــتي نظراتي داده بود

نمیدونم تا کی باید به این تابوهای مسخره عمل کنیم که همیشه رابطه با جنس مخالف باید بر اساس ازدواج صورت بگیره و غیر از اون کفره !!! خیلی از زنها در ایران خیال میکنن بودن با یک مرد حتما باید با ازدواج یا عقد موقت یا صیغه صورت بگیره تا مبادا سرشون کلاه بره . در صورتی که من عقیده دارم مگه زنها گدا هستن و یا عشق و لذت جنسی تنها یکطرفه ست که زنها خیال میکنن مورد سوء استفاده قرار می گیرن ؟ از طرفی هم طبق عرف زنی که خودشو در قبال وجه در اختیار کسی قرار میده ؟؟؟؟ است ! پس در اینصورت با ازدواج کردن تن به یک ؟؟؟ دائمی باید داد در قبال دریافت شیر بها و مهریه ؟ در صورتی که هم مرد و هم زن از ؟؟؟ با هم لذت می برن ولی زنهای ما خیال میکنن که اگه خودشونو در اختیار مردی قرار بدن کلی حق به جانب اونهاست !!!!! و یا خیال میکنن با صیغه شدن و عقد شدن کارشون خیلی موجه و شرعی میشه و توی جهنم برشته و کبابی نمی شن ! اما اینو نمیدونن که داشتن آزادی در رابطه با مردها یک امتیاز بزرگه و نشون دهنده استقلال و حس بردگی جنسی رو از بین میبره . به نظر من ریشه خیلی از اختلافات خانوادگی بخاطر ازدواج کردنه . چون پسر و دختر خودشونم بکشن و 100 سال هم با هم نامزد باشن هرگز نمیتونن همدیگه رو اونطوری بشناسن که وقتی با هم می خوابن و زیر یک سقف زندگی میکنن و تازه اون هم یکی دو سال طول میکشه . حالا با ازدواج کردن میتونین بفهمین هیچ شناختی وجود نداره و برای همین هم هست که امروزه با رشد 85% طلاق در کشور روبرو هستیم !!!!! در صورتیکه اگه زن و مرد اول با هم زندگی کنن و بعد وقتی دیدن میتونن با هم کنار بیان و توافق و اشتراکات زیادی دارن , بعد ازدواج کنن , هرگز این مشکلات پیش نمیاد و باز هم نتیجه میگیریم که همین اسلام چه لطفی به ما کرده با این قوانین مزخرف و گندیده ش و ایجاد ازدواج شرعی و نکاح و عقد و بعنوان مجوزی برای نزدیکی زن و مرد و داشتن روابط جنسی

بعد اش اضافه كرد

؟؟؟ یک عمل طبیعی است که همه انسانها دوستش دارند وازش لذت میبرند من هم با دیگر انسانها تفاوتی ندارم و ؟؟؟؟ یکی از لذت بخشترین جنبه های زندگی من است. امروز در جامعه جیدید ایران از ؟؟؟؟ تابویی ساخته اند که پسرها باید مخ دخترها رو بزنند و در روابط جنـــسی هم دخترها هیچ نقشی ندارند دخترها هیچ وقت درک نشده اند .خیلی از ازدواج های ناموفق به خاطر عدم ارضا امیـــال جنسـ‌ــی بوده که توسط آدمهای کف کرده انجام شده وپس از چندی به خطر اینکه زن وشوهر از جهات دیگه با هم همخوانی نداشتند به طلاق منجر شده .

چند کلمه عربی هیچ چیز را حلال و حرام نمیکند و بهشت و جهنم را برای کسی نمیخرد .واقعا اگر آدم یک تا دو سال رابطه ؟؟؟؟ با طرفش نداشته باشه و با هم زیر یک سقف زندگی نکنند هیچگاه شناخت حاصل نمیشود اصولا خدا(؟) هیچ وقت آدم رو به خاطر چیزی که احساس لذت(بدون مزاحمت برای دیگران) را به همراه دارد مجازات نمیکند در روابط ؟؟؟؟ هم به نظر نباید از هیچ چیز خجالت  کشید وهمه چیز که تو رو به  اون احساس میرسونه باید گفت تا نهایت لذت رو برد و این حقیقته نه خجالت آوره ونه باعث شرمندگی  پس باید از زندگی لذت برد.

 

ببينيد دوستان. نگاه كردن به ازدواج  صرفا از ديدگاه روابط غيـــربهداشتي اصلا منطقي نيست. اين دوست عزيز  ارزش انسان را در حد يك تامين كننده شــهوت  پايين آورده. نمي گم اين بحث مهم نيست. قبلا هم گفتم نبايد به كارهاي غيـــربهداشــــتي به منزله تفريحات زناشويي نگاه كرد بلكه اين مهم بخش بزرگي از محبت را برآورده مي كند.

 

 ولي اينكه بگيم چند ماهي با اين باشيم ببينيم چي جوري نياز ما را تامين مي كند اگه نشد بريم سراغ يكي ديگه كه اين نشد زندگي.  من با اين جور زنها بودم. به خدا طرف گريه مي كرد و مي گفت حاضره با هر كي ازدواج كنه از اين منجلاب خارج بشه . مگه اون لذت نمي برد از روابط نامشــــروع. ولي اون عذاب وجداني كه او را به منزله يك حيوان پايين آورده بود اونو عذاب مي داد.  بي بندباري جنســــي سلامت رواني يك انسان را از بين مي بره.

 

اگه اساس ازدواج بر کارهای غیربهداشـــتی استواره پس بهترین همسران دنیا همین مردان و زنان تو فیلم های غیربهــــداشتی هستند. بروید با همون ها ازدواج کنید.

 

اين دوست گرامي گفتند چند تا كلمه عربي همين كار ها را شرعي مي كنه. بابا ازدواج رسمي به طرف تعهد اخلاقي و قانوني مي ده كه در قبال همسرش مسووله. من خودم هم با صيغه مخالفم چون تعهدي به طرفين نمي ده. 

 

 مي پرسيد اگه يكي از طرفين نتونه احتياجات طرف ديگر را تامين كنه پس چي؟ خوب اول میشه با طرف صحبت کرد و حالیش کرد که چه نیازهایی داره ؟ اگر ناتوانی جنـــسی داره که می شه از طریق دارو حلش کرد. اگه بلد نیست که می توان کلاسهای آموزشی برای زوج های جوان گذاشت. آخرش اینه که خوب طلاق بگيرن. طلاق را براي همين چيزها گذاشتند. بايد قانون طلاق انقدر آسون بشه كه طرف به پاي ديگري نسوزه.  شما بريد عرف  زشتي طلاق را بشكنيد نه عرف زشتي روابط نامشــــروع. چرا با الكي با عرف و دين بجنگيم سر هيچي. مگر تمام حقوق خانم ها محقق شده كه همين حق روابط نامــــشروع مونده كه اعمال بشه. اولويت ها را بسنجيم.

 

جوک امروز:

جوک اول- يه دختره ميره پيش آخونده ميگه حاج آقا من اگه دوست پسرم رو بوس كنم چي ميشه؟ يارو ميگه ميري جهنم! دختره ميگه اگه شما رو ببوسم چي؟ آخونده ميگه : اي شيطون ميخواي بري بهشت؟؟؟

ارسالی از یکی از دوستای عزیزم

جوک دوم - تركه داشت مي خنديد ميگن چرا داري مي خندي ؟ ميگه: ياد يه جكي افتادم تا حالا نشنيده بودم.

ارسالی از فریبای عزیزم

جوک سوم - یارو پا میشه میره حرم امام رضا .. میگه امام رضا جان .. تو با این همه طلا چرا آخه هشتم شدی

ارسالی از افسانه عزیز


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/19ساعت 12:41  توسط مجید  | 

ماجراهای سفر اراک - قسمت آخر

 حرف دوشنبه

اين وسط بابايمان به شوخي به ما گير داده مي كه بيا پيش خودم كار كن تمام حقوق و پاداش و عيدي و اضافه كار و ماموريت رديفه. منم گفتم :ول كن بابا! اين همه لاپلاس و فوريه خوندم بيام دستم تو روغن باشه.  قبلا هم گفتم پدرم قبل دانشگاه من ، تعميركار بود و موقع دانشجويي فروشندگي مي كنه كه اصلا درآمد درست و حسابي نداشته  و بعد دانشگاه من برگشت به همان شغل تعميركاري.

حالا  الحمدلله كارش حسابي گرفته و وقت سر خاروندن هم نداره. ماهي هفتصد هشتصد درآمد داره ولي بازم ميگه كمه. البته كار پدرم بيشتر فصليه و زمستونها سرش خلوته. ميگه اگه زمستونها هم مثل تابستونها سرش شلوغ بود نمي گذاشت برم جايي.  ولي پدرم خيلي كار مي كنه ها. از صبح زود مي ره شب ساعت 9 برمي گرده خونه. اصلا كار كردن تو خون فاميل ماست و تو فاميل كسي بيكار نداريم.

ماجراي سفر اراك

خلاصه به اتفاق عباس گاگول رفتيم باغ ملي. ولي انقدر بارون شديد مي اومد كه جرات نكرديم از ماشين پياده بشيم. راننده هه ما رو زير پل پياده كرد تا خيس نشيم. اين پل را جديدا زده بودند و موقع فارغ التحصيلي تازه شروع به احداثش كرده بودند. خلاصه قسمتي از مسير را زير پل رفتيم ولي بالاخره پل تموم مي شد. بنابراين دويديم تو پياده رو.

عباس صاف رفت تو يك مغازه اي. من هم دنبالش رفتم. صاحب مغازه يك پيرمرده بود و گويا صاحبخانه سابقشون بود. پيرمرده عباس را در وهله اول نشناخت. سه ساعت عباس براش توضيح داد كه طرف دوزاريش افتاد. خلاصه عباس براي اينكه مدتي تو مغازه باشيم و زير بارون خيس نشيم كلي صحبت را به درازا كشاند جوري كه كم بود پيرمرده ما را بيرون كند. خلاصه از شدت بارش باران كاسته شد و ما از پيرمرده خداحافظي كرديم و به راهمان ادامه داديم. همه جا برامون خاطره انگيز بود. مخصوصا سينما فرهنگ كه بعضي فيلم ها مثل قرمز و سگ كشي را سه چهار بار با دوستان مي ديدم.

 با عباس رفتيم كه اون هزار تومن را به آن آبميوه گيريه بديم كه سه چهار سال پيش ازش دودر كردم. بر ميدون بين خيابان ارامنه و مخابرات دو تا آبميوه گيري كنار هم بودند. يك لحظه شك كردم كه كدومشان بود. ولي به يكيشون ظن بيشتري داشتم بنابراين رفتيم داخل و هزار تومن كف دستش گذاشتم. اون هم يادش نميومد ولي پول را گرفت و گفت حلال. اين وسط اين عباس گاگول زر مي زد كه از چهار سال پيش تا حالا چقدر سود رويش مياد. بعدش دو تا آبميوه سفارش داد به حساب من . اون آب هويج  بستني سفارش داد و من شير خرما نارگيل و خورديم و حالش را برديم.

بعدش رفتيم خيابان ارامنه . بارون نازي ميومد اما خيابان ارامنه را غربت عجيبي گرفته بود. اون موقع ها هر بار كه از اين خيابون رد مي شدم غيرممكن بود كه سه چهار تا از رفقا را نمي ديدم. هنوز صداي دوستان تو گوشمه : « سلام ! عــــمومجيد! نوكرتم! پسر تو هم اينجا؟ آمار چند تا شده؟ اين خانم خوشگله نخوردت.»  اما حالا سكوت محضه. ديگه آدما واسم غريبن.

بعدش رفتيم بر ميدون بين ارامنه و ملك . يك دفعه عباس گفت نكنه به اين آبميوه گيري بدهكار بودي. اي بابا! حالا خر بيار و باقالي بار كن. شك من بيشتر شد که نكنه اين آبميوه گيري بوده. فكرش را هم نمي كردم چند تا آبميوه گيري بر ميدون باشه. خلاصه عباس گفت حالا كه شك داري از اين آبميوه گيري و اون يكي حلاليت بگير و پولش را بنداز صندوق صدقات. رفتيم داخل قضيه را بهش گفتم. البته نگفتم كه ازشون دودر كردم. گفتم كه بدهكار بودم. اونها هم يادشون نميومد. البته مغازه اون موقع ها مال داداششون بود ولي حالا اينها مي چرخوندند. اين عباس هم نكبت مي گفت كه مجيد داره مي ره مكه داره از اين شهر به اون شهر حلاليت جمع مي كنه. خلاصه اونها هم حلال كردند.

رفتم به آبميوه گيري قبلي و معذرت خواستم و پول را گرفتم و انداختم صندوق و خيال خودم را راحت كردم. تازه اين يك نمونه از دودره بازي هام بود. به قول عباس كلي بايد مظالم پرداخت كنم. حق الناس بدجوريه. اون دنيا حق الناس آويزون موتور آدم ميشه و ديفرانسيلش را پاره مي كنه. خلاصه کلی خندیدم به حلالیت طلبیدنمون.

خلاصه سوار ماشين شديم و رفتيم دروازه تهران. بعد از اونجا يك ماشين ديگه سوار شديم رفتيم سر اتوبان قم.  يادم مياد يك پيزني بود اينجا به نامه حليمه كه گدايي مي كرد. انقدر پا داشت كه هر اتوبوسي كه مي ايستاد مي دويد سمتش و مي رفت تو و از هر اتوبوس كه هزار تومان جمع مي گرد روزي 50 هزار توماني درآمد داشت. خلاصه واسه خودش ميليونري بود. ولي اون روز نبودش. از يك دكه دار پرسيدم كه طرف كجاست. گفت كه خاطرخواهشي؟  خنديديم. فهميدم هنوز زنده است و تو ترمينال كار مي كنه. بابا چقدر ديگه مي خواي جمع كني؟ برو هاوايي حالش را ببر.

سوار يك پژو شديم و راهي قـ‌ـــم شديم. تو راه عباس به ما گفت كه يك ميليون تومان داري قرض بدي. منم گفتم مه ولي تا سر برج مي تونم 500 هزار تومن جور كنم. ولي كمي كه حساب كتاب كردم ديدم 400 هزار تومن بيشتر نمي تونم برايش جور كنم. حالا تو اين موقعيت قاطي پاطي بايد به ديگران قرض هم بديم. گرفتاري شديما. يك كمي كه فكر كردم ديدم خوب چهارصد تومن بهش بدم واسه خودم چيزي نمي مونه. بهش گفتم 300 تومان آخرشه. عباس خنديد و گفت تا قم برسيم ديگه چيزي نمي مونه. خلاصه قرار شد سر برج به من زنگ بزنه. يك خونه اي خريده و تو اقساطش مونده.  حالا ما بهش مي گيم يك كاري واسه ما جور كن بهونه مياره. ولي خيالي نيست. يك جوري مي پيچونمش.

خلاصه رسيديم قـــم و از هم خداحافظي كرديم. منم كار بعد از ظهري را كنسل كردم و خونه استراحت كردم. اينم از سفرنامه اراكمون.

جوك امروز

جوك اول- يك بار يك رشتيه با يك تگزاسي رفيق مي شه. رشتيه مي ره تگزاس. تگزاسيه ميگه : «مي خواي شهر را به هم بزنم؟ » رشتيه ميگه :«چي جوري؟» تگزاسيه يك مسلسل مي گيره وسط ميدون ملت را به گلوله مي بنده و حسابي شهر را به هم مي زنه. بعد مدتي تگزاسيه مياد رشت. رشتيه ميگه : «مي خواي شهر را به هم بزنم؟ » تگزاسيه ميگه :«چي جوري؟» ميگه بيا دنبالم. دو تايي مي رت بالاي تپه . رشتيه به تگزاسيه ميگه:« ببين!من از خونه اومدم بيرون. خانم تنهاست. عباس آقا داره مي ره خونه ما. اكبر آقا داره مي ره خونه عباس آقا. اصغر آقا داره مي ره خونه اكبر آقا. غلامعباس داره مي ره خونه اصغر آقا و.... ديدي شهرمون بهم ريخت؟»

ارسالي از مجتبي عزيز.

  جوك دوم-يك بار يك تركه يك چراغ جادو پيدا مي كنه. دست مي ماله بهش. يك دفعه غول چراغ جادو مي زنه بيرون. غوله مي گه :«تو مي توني سه تا آرزو كني» تركه مي گه :«يه سمند مي خوام» غوله يك سمند براش ظاهر مي كنه. تركه مي گه :«يه سمند ديگه بده» . غوله يك سمند  ديگه براش ظاهر مي كنه.تركه  بازم مي گه :«يه سمند ديگه مي خوام» غوله يك سمند  ديگه براش ظاهر مي كنه. بعد غوله مي گه :« چرا تو سه تا سمند خواستي؟» تركه مي گه:«آخه مي خوام سه تا شو بفروشم يه ماكزيما بگيرم.»

ارسالي از مجتبي عزيز.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/18ساعت 12:4  توسط مجید  |